عــصــــــــرانـــــــه اقـــتـــصــــــــادی
 

توی خانه انگار ، پدرم بود که گفت : درس را خوب بخوان
درس را خوب بفهم : بلکه چیزی بشوی، درس را ول نکنیم
چه کشنده است این درس
چه خوش است دانشگاه ، سال بالایی ها چه صفایی دارند.
همه شان سنواتی
مدتش افزون باد
من ندیدم همه شان ،بی گمان ، همه بیش از ده ترم است
که همینجا ماندند
همگی می دانند که تقلب خوب است
و میانترم همیشه دو در است
اصل خانم بابایی ست
اصل پایان ترم است
توی برگ کسی ، مسئله حل بشود ، همگی باخبرند
دمشان گرم بابا!
سال بالای ها درس را می فهمند
ول نکردندش ما نیز درس را ول نکنیم.

+============================================+

امام حسین فرمود: خانواده را به مادیات و دنیا نفروشید (آزادگی)


این قضیه توسط خطیب محترم، آقای حاج سید عبدالله تقوی نقل شده است:
چندین سال است که در تهران در مجالس و محافل حسینی منبر می روم و افتخار نوکری جد مظلومم امام حسین علیه السلام را دارم.

 یکی از شبها که حدود ساعت نه، پس از تمام شدن منبر به منزل برگشتم، تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم، دیدم یکی از دوستان است. ایشان فرمود: فلان شخصی بازاری به رحمت خدا رفته است و فردا بعد از ظهر در فلان مسجد، مجلس ترحیم او برگزار می شود؛ من شما را جهت سخنرانی در مجلس ختم آن مرحوم، به فرزندانش معرفی کرده ام. سر ساعت سه بعدازظهر در آنجا حاضر باشید.

در همان حال به یادم آمدم که روز گذشته، در مجلسی، روضه ی ماهیانه ی خانگی خواندم و خانمی در آن مجلس با التماس به من گفتند: «فردا عصر، در همین ساعت به منزل ما تشریف بیاورید، من حاجتی دارم و نذر کرده ام سفره ی حضرت رقیه خاتون سلام الله علیها بیندازم و شما باید روضه توسل به حضرت رقیه علیهاالسلام بخوانید.» من به آن خانم قول دادم که سر ساعت موعود به منزل آنها بروم.
به هر حال به دوستم گفتم: «من برای فردا قول داده ام که در منزلی روضه ی حضرت رقیه سلام الله علیها بخوانم.» دوستم گفت: ای آقا! من خواستم به شما خدمتی کرده باشم، شما چه فکر می کنید؟!
در این هنگام، بنده با خود فکر کردم که باید چندین مجلس روضه حضرت رقیه و حضرت علی اصغر علیهماالسلام بخوانم، تا سی تومان پول به من بدهند! اکنون این تاجر سرمایه دار فوت شده است و برای سخنرانی در مجلس او، پول زیادی می دهند. به هر حال از رفتن به منزل آن زن منصرف شدم و برای مجلس ختم قول دادم.
هنگامی که به خواب رفتم، در عالم رؤیا دیدم، در خیابان، در سر نبش همان کوچه ای که دیروز در آنجا روضه خوانده بودم، یک سید نورانی ایستاده بود و دست یک دختر سه ساله ای را هم در دست داشت. با هم سلام و تعارف کردیم و من از ایشان پرسیدم: نام شریفتان چیست و در کجای تهران سکونت دارید؟ ایشان پاسخ داد: «من در همه ی مجالس سوگواری خودم حاضر می شوم و این دختر هم دختر سه ساله ی من رقیه است. شما، ما خانواده را به مادیات و دنیا نفروشید. چرا این زن را پس از آنکه به وی قول دادید که در منزلش روضه بخوانید، چشم انتظار گذاشتید؟ چرا به خاطر اینکه آن حاجی بازاری که فوت شد وراثش پول بیشتری به تو می دهند، می خواهی خلف وعده بکنی؟! و بنا کردند به شدت گریه کردن و با آن دختر به سمت همان خانه ای که آن زن منتظر من بود، رفتند.
من بیدار شدم وبه دوستم تلفن کردم. حدود ساعت 2 بعد از نصف شب بود. با گریه به او گفتم: فلانی، فردا برای مجلس ترحیم آن حاجی، منتظر من نباشد، که به هیچ وجهی نخواهم آمد. فردا نیز سر ساعت به منزل آن خانم رفتم و مصیبت حضرت رقیه خاتون علیهاالسلام را خواندم و این قضیه را هم روی منبر گفتم. هم خودم و هم مستمعین، شدیدا منقلب گشتیم و گریه ی بی سابقه ای بر ما حاکم شد، به طوری که بعد از ختم روضه هم، باز همگی به شدت گریه می کردیم و بوی عطر خوشی فضای خانه را فراگرفته بود و من تا به حال چنین حالی در خود ندیده بودم. (1) .
پاورقی
(1) ستاره‏ی درخشان شام، ص 277.
 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ توسط سیـدحمیـدرضـا مـوسـوی همپـا